قلبم را میان دستهایم گرفته

اینجا را نگاه کن

دستم سرخ نمی شود

قلبم مکث کرده است

کبود آبی وسیاه ...

اما سرخ نه

این جا را نگاه کن

آن گوشه مرموز حسی پنهان شده

شاید فراموشی

واین سو

جریان مسموم اضطراب . . .

پس از مکثی طولانی

می تپد

دیوانه وار و تهی

قلبم را میان دستم گرفته ام 

اینجا راه نگاه کن

اول وآخر دنیاست

دستهایم سخت دلم را چسبیده اند

ودلم می خواد

دلم دلم فقط می خواهد همین

می خواهد دل بکند

آه اینجا اینجا . . .

آخرین نقطه زمین

معلق میان آسمان وزمین و ابر وباد

معلق میان احساس

معلق میان راه

قلبم را میان دستهایم گرفته ام

وسخت می تپد

مثل گنجشکی که

تمنای فرار ازدستان بازیگوش پسرکی کوچه گرد دارد

قلبم را میان دستهایم گرفته ام

زندگی چه لذت تلخی ست

دلم می خواهد پر بگیرد و

دستهایم دودستی چسبیده اند

قلبم را ...

ودستهایم