ازما سه تن یک تن خدا بود...هما میر افشار

آن جمله ها را تنها سه تن در سرزمین پاک خالق

از ما شنیدند من بودم و تو جز ما خدا وند

شاید یکی از ما خدا بود

آندم که نفرین درون چشم من نقش آفرین شد

آندم که نه در خاطرم عین یقین شد

اشکم نثار خاک پایت برزمین شد

نه را شنیدن از خلایق سخت آسانست ای دوست

اما شنیدن از خداوند

چون لحظه های سخت مردن ترسناک است

از گفته های پوچ مردم

آسان توان بگذشت حتی

از کوه و دریا طوفان و صحرا

زیرا که آخر از پس کوه در خشم دریا

دست من وتو می توانند

با لمس یکدیگر تمام زندگی در خود بگیرند

اما میان ما خدا با گفتن نه

ره را بروی آرزوهامان فروبست

آندم دگر من ماندم و این اشکهای تلخ سوزان

این هدیه من بود در راه محبت

درپای عشقی بی سرانجام

آیا که باید فرصتی بخشم که بنشینی بزیر آبشار اشکهایم ؟

وقتی که ممنوع است عاشق بودن و از عشق گفتن؟

وقتی که باید شعله را در دل نهفتن ؟

بگذار این من باشم و تنهایی من

فردای ما با هم غریب است

فردای ما نقشی زهمدیگر ندارد

بین من و تو تا روز محشر یک حرف باقیست

حرف خداوند

از ما سه تن یک تن خدا بود

با گفتن نه . . .

نقطه پایان ....هما میر افشار

باز هم از خود به عذاب آمدم

می زده ومست و خراب آمدم

لحظه ای آروم وقرارم که نیست

هیچ رهی بهر فرارم که نیست

کاش مرا مرگ رهایی دهد

شایدم اینگونه بهایی دهد

یک نفسم راحت و آرام نیست

شادی دل جز هوسی خام نیست

غم همه جا یار دل تنگ من

این دل نفرین شده هم ننگ من

کاش که از سینه برونش کنم

پیش نگاه تو بخونش کنم

کاش که در پای تو اندازمش

زیرقدمهای تو اندازمش

عمر چنین کوته و رنج دراز

از تو همه دوری و از من نیاز

.....