من از تنهایی نمی ترسم
من از تنهایی نمی ترسم
من از چراغهای خاموش
و حتی از شب نمی ترسم
من هرشب یک عالمه هیولا می بینم
از همانهایی که در کودکی مادرم مرا با ان می ترساند
اما من نمی ترسم
من دیگر بزرگ شده ام
من دیگر از تنهایی نمی ترسم
من فقط از این آدمهایی که گاهی مجبورم کنارشان بیاستم
و گاهی مجبورم همراهشان بخندم
و گاهی مجبورم برایشان حرف بزنم می ترسم
این ادمها از شبهای کودکیم تیره تر هستند
من دیگر از شب نمی ترسم
من از این روزها می ترسم روزهایی که مجبورم تنها نباشم
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 16:31 توسط بهاران 1300
|