روزها می خندم

روزها پای می کوبم و

بر هررهگذری بوسه می زنم

روزها زیرنقاب رنگیم

با چهره ای که هرروز فشرده تر از روز پیش می شود

شادم و می خندم .

اما شبها

لعنت بر این شبها که نقاب می افتد

زخمهایم باز می شود

وهمه دنیا نمک پاش

وبه خودم می پیچم

تا دوباره روز شود