گاهی نیمه شبا
یا اول صبح
سرمو بالا می گیرم
یه نگاه به آسمون می کنم
بعد یادم میاد فقط اون بالا نیست همین جا کنارم نشسته یه کم راحت تر میشم
آروم میگم خدا
الف شبیه آه تو گلوم میشکنه
خدا آه ...
بعد یادم میاد این حرفی که یعد از این خدا خدا گفتن می خوام بگم محاله
دوباره میگم خدا آه
فکر کنم خدا همین آه رو میشنوه و هنوز منتظره من میدونم خودش میدونه اما چرا منتظره؟
میگم هیچی ....محاله ....
خدا آه