دیر می رسی با همه شتاب خود

مرا پیر می کنی و بی قرار

خنده می زنی

به قهوه ی دوچشم سرخوشت

ناز می زنی به خنده های شوخ

عاشق کشت

مر ا با سکوت در گیر می کنی

تومرا پیر می کنی

دوست ندارمت

دلم کمی

بیشتر از کمی

 زیادتر

عاشق تو شد

همان شبی که قرار بود عاشقم شوی، شدی؟

یا اسیر می کنی مرا ؟

آری اسیر می کنی

شاعر تو می شوم

ومی روی و باز دیر می کنی. . .