بیاااااااااااااااااااااا
بیا از فصل پاییزی
از این بودن رهایم کن
دلم تنگ است از دنیا
تو از دنیا جدایم کن
بگیر دست مرا ای عشق
دعاهای تو می گیرد
بخواهی بی شک این لحظه
به دل هر غصه می میرد
بیا جان دلم امشب
تو را کم دارد آغوشم
بیا تا یک نفس یک جا
زچشمان تو می نوشم
بریز در جام چشمانت
اگر خون دلی هم هست
که از نوشیدن جانت
شود ذرات جانم مست
ودر مستی بسوزانم
همه اندوه جانم را
بیا تا با گل نامت
بگردانم زبانم را
بیا ای داغی ننگی
که بر پیشانیم گل کرد
مرا رسواکن ای آنکه
غموبا عشق تبادل کرد
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 14:40 توسط بهاران 1300
|