کودک چشم من از قصه تو می خوابد

قصه نغز تواز غصه تهی یست

بازهم قصه بگو تا به آرامش دل

سربه دامان تو بگذارم و در خواب روم

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شورعشق و مستی

وتو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی باد را می مانم

من به سرگردانی ابر را می مانم

قصه بی سروسامانی من باد با برگ درختان می گفت

باد بامن می گفت : چه تهیدستی

ابرباور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم

وبه تو حق دادم

آه می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟هیچ!

من چه دارم که سزاوار تو ؟هیچ!

تو همه هستی من هستی من

تو همه زندگی من هستی

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟

نه دریغا هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

بی تو من چیستم ابر اندوه

بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه


بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سروبی سامان 

بی تو اشکم دردم آهم

آشیان برده زیاد

مرغ در مانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم خاموش

نتپد دیگر در سینه من دل با شوق

نه مرا برلب بانگ شادی نه خروش

بی تو دیو وحشت هرزمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

واندر این دوره بیدادگریها

هردم کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو

بی و مردم مردم