روزهایی هست که من خود نیستم

فارغ از غمهای بیخود نیستم

روزهایی هست عاشق می شوم

همراه درد شقابق می شوم

داغ می ماند به قلب خسته ام

مهرمی کوبند دهان بسته ام

روزهایی هست آه ویرانه

گرد شمع زندگی پروانه ام

روزهایی هست من ِدیروزیم

دم به دم مشغول این خودسوزیم

چشمها را گاه من تر می کنم

باصبوری روز خود سر می کنم

شعله می سوزد دلم از دردها

دردهای دل ندارد خوب من دیگر دوا

روزهایی می شود خود نیستم

دم به دم می پرسم از خود کیستم

می روم در خلوت خاموش و تار

می شوم تنها بدون غمگسار